تبسم کوچولوی ماتبسم کوچولوی ما، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 29 روز سن داره

تبسم منو بابا

روز مرد

سلام امیدم سلام تنها تکیه گاهم امروز روز پدره و امسال اولین سالیه که شما عزیز دل نام زیبای پدر رو یدک می کشی. همسر عزیز تر از جانم روز مرد بهانه ای شد تا بگویم که بی اندازه دوستت دارم و به وجود نازنینت افتخار می کنم . همسر با وفایم شنیده ام که می گویند خدا به هر کس به اندازه دلش به او می دهد ببین دل من چقدر بزرگ است که خدایم تو را به من هدیه داده است. می دانم که دختر نازمان هم به داشتن چنین پدری افتخار خواهد کرد  و می دانم که عاشقانه دوستت دارد .   ...
3 خرداد 1392

نظر سنجی.....

                           ؟                                 ؟             ؟      ؟         ؟                      ...
17 ارديبهشت 1392

زبان بدن كوچولو را یاد بگیرید

نوزادان نیز مانند بزرگسالان با حركت دادن قسمت‌های مختلف بدن می‌خواهند حس‌شان را به والدین منتقل كنند. باید بتوانید زبان بدنشان را ترجمه كنید . . . . .             دانستن زبان بدن بزرگسالان كار چندان سختی نیست. برای مثال، زمانی كه فردی به راست و بالا نگاه می‌كند، می‌توان حدس زد كه در حال ساختن دروغ است، بنابراین باید هوشیار بود. اما در مورد نوزادان فهمیدن اینكه دستش را برای چه تكان می‌دهد یا سرش را به چه نشانه‌ای بالا و پایین می‌برد كمی سخت به‌نظر می‌رسد. مشخص كردن حركات بدن كودك بسیار سخت است به‌خصوص قبل از اینكه بتواند...
11 ارديبهشت 1392

مادر....

سلام دخترم قربون قد و بالای ناز و کوچولوت شم... امسال روز مادر واقعا احساس عجیبی دارم ..... دیشب بابایی حسابی غافلگیرم کرد و با یه شاخه گل رز آبی و هدیه خیلی خوشگل سورپرایزم کرد . دیشب واقعا حس زیبای مادر بودن رو با تمام وجودم احساس کردم.و با تکونهای کوچولویی که میخوری میمیرم و زنده میشم و وجودت رو لمس میکنم. منو بابایی خیلی خیلی دوستت داریم و بی صبرانه منتظر در آغوش کشیدنت هستیم. اگه بدونی بابایی چه ذوقی داره و هر روز که از سر کار میرسه حال تو رو میپرسه و شبها سرشو رو شکمم میذاره و باهات کلی حرف میزنه و قربون صدقت میره.   ...
11 ارديبهشت 1392

دیدار پدر و دختر

سلام دخملم ،سلام تاج سرم ،سلام زندگی.... یکشنبه ٢٤/١/٩٢ ساعت ٥ از دکتر مولایی وقت سونو گرفته بودم.     در اصل اولین نفر بودم.وقتی که منشی اسم منو صدا کرد با کلی خواهش از منشی خواستم که اجازه بده علی آقایی هم همراه من بیاد داخل که گفت باید با دکتر هماهنگ کنم.رفتم داخل و از دکتر خواستم تا اجازه بده که بابایی هم بیاد تو که اولش یه خورده ناز کرد و گفت زود صدا کن بیاد تو.... خلاصه بابایی اومد و من رو تخت دراز کشیدم علی هم از مانیتور با دقت همه چی رو نگاه میکرد و دکتر هم با حوصله سر و پا و ستون فقرات و حتی دریچه های قلب دخملی رو به بابایی نشون داد.من از دکتر خواستم که صدای قلب تو رو واسم بذاره تا بشنویم و ایشون هم این...
26 فروردين 1392

سفر حج

سلام گل همیشه بهارم خوبی مامان!!! یه خبر،عمو حمید و زن عمو زهرا راهی سفر معنوی حج شدن.   خوش به سعادتشون که خدا تو جوونی و در سن کم این عروس و داماد رو به خونه ی خودش دعوت کرد. از طرفی چون از طرف حج دانشگاهی به این سفر دعوت شدن همگی جوون هستن و هم سن و سال. دیروز تو فرودگاه حال عجیبی داشتم و خیلی دوست داشتم که ای کاش منو علی آقایی هم همراه اونها می رفتیم.... انشاالله که این سفر نصیب همه ی آرزو مندان شود. دوستتون دارم زیاد. ...
22 فروردين 1392

13بدر

سلام دوست جونای من خوبید خوشید سلامتید!!!!! شرمنده عزیزان خیلی وقته که حوصله آپ کردن ندارم آخه سرمون خفن شولوغه سلام دوست جونای من خوبید خوشید سلامتید!!!!! شرمنده عزیزان خیلی وقته که حوصله آپ کردن ندارم آخه سرمون خفن شولوغه  از یه طرف بناییه خونه جدیده رو شروع کردیم چون که با ازدواج برادر شوهرم دیگه باید از خونه ی پدر شوهرمینا رفع زحمت کنیم .٣ ام عید هم  عروسی داداش حمید بود که خیلی خوش گذشت البنه ٢١ ام فروردین هم میرن مکه که اون موقع هم سرمون شلوغ  میشه .  ما هم از روزی که از عروسی برگشتیم بنایی رو شروع کردیم و علی بابا سخت مشغول هستن و از صبح تا ظهر که سرکار هستن و ظهر که میان خونه کمی استراحت میکنن ...
13 فروردين 1392